خرید بک لینک
داد معشوقه به عاشق پیغامکه کند مادر تو با من جنگهر کجا بیندم از دور کندچهره پر چین و جبین پر آژنگبا نگاه غضب آلود زندبر دل نازک من تیر خدنگاز در خانه مرا طرد کندهمچو سنگ از دهن قلما سنگمادر سنگ دلت تا زنده ستشهد در کام من و تست شرنگنشوم یک دل و یک رنگ تراتا نسازی دل او از خون رنگگر تو خواهی به وصالم برسیباید این ساعت بی خوف و درنگروی و سینه تنگش بدریدل برون آری از آن سینه تنگگرم و خونین به منش باز آریتا برم ز آینه قلبم زنگعاشق بی خرد ناهنجارنه بل آن فاسق بی عصمت و ننگحرمت مادری از یاد ببردخیره از باده و دیوانه ز بنگرفت و مادر را افکند به خاکسینه بدرید و دل آورد به چنگقصد سر منزل معشوق نموددل مادر به کفش چون نارنگاز قضا خورد دم در به زمینو اندکی سوده شد او را آرنگوان دل گرم که جان داشت هنوزاوفتاد از کف آن بی فرهنگاز زمین باز چو برخاست نمودپی برداشتن آن آهنگدید کز آن دل آغشته به خونآید آهسته برون این آهنگآه دست پسرم یافت خراشآخ پای پسرم خورد به سنگ                                             ایرج میرزا

برچسب: نویسنده: باران موسوی تاريخ: جمعه 17 تير 1401 ساعت: 21:01

صفحه بندی